تبلیغات |
|
دیدار آخر ....................... دیدار آخر.................... آرام سر را بلند کردم...... به زمین چشم دوختم.......... صدایش آرام آرام می آمد........ دانستم در زمین شما خاکیان اتفاقی افتاده......... مدتها بود ذکر یا ستار ....یا ستار....یا ستارش... سنفونی تلخ دوزخم شده بود...... اما این چند روز صدایش ضعیف و ضعیف تر شده بود....... تصمیم گرفتم به عالم شما ادمیان بیایم...... و به سراغش بروم.... و بدانم چرا صدایش اینگونه ضعیف شده..... تا بار دیگر در یک بازی خیر و شر..... بازی تکرار من و خدا..... پیروزی خود را جشن بگیرم..... آرام به سراغش آمدم..... با انکه خیلی ها که مدعی عالم بالا بودند..... بر بالینش گریه و زاری میکردند.... و جای پینه پیشانیشان ردی به عمق جهالتشان داشت..... ولی متوجه حضور محسوس من هم حتی نشدند..... اطرافش شلوغ بود .... هر کس دلش میخواست ارادتی را نصیب استاد اخلاق کند....... چه بازی کثیفی ... آرام بر بالینش نزدیک شدم..... ناگهان گوی اتفاقی افتاده باشد...... با نیروی مثال زدنی از تخت بلند شد.... و همه اطرافیان را از خود دور کرد..... آرام نگاهم کرد.... تنها چیزی که سالها بین ما رد و بدل شد.... نگاه...نگاه .....و با زهم نگاه..... ناگهان کلام را برای اولین بار شکست....... و با نگاهی مهربان تر گفت : خوش آمدی......... منتظرت بودم..... گفتم که مدتی است صدای یا ستار ...یا ستارت.... اهسته به گوش میرسد.... کنجکاوی باعث شد به سراغت بیایم..... دیدی که من تنها کسی هستم بر بالینت نشسته ام...... و چیزی را که سالها منتظرش بودم .... تا دقایقی دیگر اتفاق می افتد..... و مرگ تو را هم در آغوش خواهد گرفت...... و تو نیز خواهی مرد.... لبخندی زد و گفت یا ستار..... آرام لب به سخن باز کرد.... گفت شیطان خسته شدم.... خسته....خسته.... ناگهان شادی عظیمی وجودم را گرفت..... خوشحال از تسلیم شدن سالیانش..... عبادتش... خدایش.... صورتم را نزدیک تر کردم گفت من پیشتم..... آرام باش من تو را به دنیا باز خواهم گشت.... و به تو حیاتی مجدد خواهم داد.... فقط بگو که چرا از خدایت...عبادت...کراماتت... و هر چیز دیگری خسته شدی.... ناگهان اشکی از گوشه چشمم به پایین غلطید..... گفت شیطان دوست تمام سالهایم..... خواهشی ازت دارم.... گفتم بگو .... به بزرگی خودم تمام خواسته هایت را برآورده میکنم..... در حالی که عزراییل وارد شد.... با تعجب دست بهجت را در دستم دید.... گوی شکی بزرگ تمام وجودش را فرا گرفته.... و با نگاهی متلمسانه او را نگریست.... تا مبادا او از من طلب حیات کند..... ناگهان با صدای ضعیف گفت... به خدای من بگو که من هیچگاه بنده تو نشده ام..... و آرام در حالی که نفس آخر را کشید... دستش رو به سردی رفت... و بهجت با تمام کراماتش مرد... مردنی ...مردانه.....
نمی دانی .............. تو رفتی .......... چه شب سردی است... سرد...و بازم سرد..... نمیدانم چرا اینقدر سردی وجودم را فراگرفته..... شاید به خاطر هویت انسان گونه ام هست.... یا شاید به خاطر سردی دنیای شما آدمیان..... نمیدانم.... در قبرستان شما آدمیان .... آتش بزرگی درست کردم..... برای لختی گرما.... ولی هر چه آتش شعله ور تر میشود.... گوی گرما اثر کمتری دارد.... به میان شعله ها میروم..... تا تمام وجودم راآتش فرو گیرد... در میان شعله های آتش..... نگاهم به مرده ی می افتد که از قبر خود بیرون آمده... و بیل گورکن پیر را بر دست گرفته... و بر قبر خویش مینگرد.... بیل را از این دست به آن دست میدهد.... و مردد به خاک می نگرد... پس از مدتی گوی تصمیمی را میگیرد......... به قبر نزدیک می شود....... بیل را به خاک میزند..... قبر را میشکافد.......... گوی میخواهد خود را از قبر نجات دهد..... با نگاه شیطانیم نظار گر رفتارش میشوم..... و ضمیر باطنی اش را میخوانم..... گوی به دنبال خانه ای دیگر میگردد..... تا شاید آنجا به آرامش برسد.... همانگونه که بر قبرش بیل میزند پیش میرود...... پایین ...پایین ...و باز هم پایین تر......
که زمانی کفنش را تشکیل میدادند........ لختی با تلخی به آنها مینگرد ..... و سپس به گوشه ای پرتابشان میکند.....
کرمهای خاکی و دیگر حشرات را کنار میزند.... و به انتها که میرسد... اثری از جسمش نیست.......
وجودش تبدیل به ذره ذره خاکی شده....... که آن را شکافته و برداشته و دور ریخته بود.. حالا که به انتها قبر خالی خود رسیده بود..... لختی درنگ کرد... نگاهش در نگاهم افتاد... در حالی که قطره اشک خاکی از گوشه چشمش بیرون می آمد..... به من گفت.... دیدی چه زود خاک شدم..... و ناگهان باد تمام او را با خود برد......!!!! هوا همچنان سرد است... چه شب سردی است امشب.....! دل تنگی .....................دل تنگی................... امشب مهمان قبری از هزاران قبر دنیای شما آدمیان بودم......... مرده جوانی که از مرگش مدتی نمی گذشت..... میزبانم بود.... میزبانی مهربان...آشنا....و دل شکسته!! دل شکسته از شما آدمیان.... در آن قبر کوچکبا ریشه درختان و کرمهای اطرافش.... سنفونی تنهای و غم و نفرت را آنچنان مینواخت..... که من شیطان آرام می گریستم ... برای هنرش و غمش..... لختی درنگ کرد و آرام خطاب به من گفت.... دیگر دلم برای روشن شدن شمعی بر بالای سرم تنگ نمیشود... خستهام از ریا........... خستهام از آدمیانی که با ضربه سنگی مرا از آرامشم دور میکنید... چقدر این زیر آرامم... دورم از هر چه تملق و ریا و دورم از هر چه نامهربانی... اجباری نیست برای بودن در کنار کسانی که..... نه دوستم دارند و نه دوستشان دارم...... رها که میشوم..... دلم برای قلقل چشمهها تنگ میشود...... رها که میشوم دلم برای قاصدکها پر میکشد....... رها که میشوم،میروم دور،دورتر از هر چه از جنس آدمیان است... دلم میخواهد گاهی خاک بالای سرم را کنار بزنم...... سرم را بیرون بیاورم تا خورشید قدری بر من بتابد...... اما نه،...... اینجا راه بیبازگشتی است و من که دیگر دلم برای هیچکس تنگ نمیشود..... برای هیچ کس.... انس گرفتهام با ذره ذره خاک دور و برم... و هر جمعه.... با فریاد و نالههایتان از خواب بیدارم کردید،میبینید که چه بر سرم آمد.... من نیز کم کم از جنس خاک شدم.... و خوشحال از دور شدن از شما های که 4 سال عمرتان را برای من تلف کردید...... دیگر دلم برای کسی تنگ نمی شود..... دیگر دلم برای کسی نمیگیرد.... دیگر یاد کسی روحم را آزار نمی دهد... دیگر خو گرفتم با تنهای.... خو گرفتم با نامهربانی.... دیگر شعر آسمانم را برای کرمها میخوانم.... کرمها ....وفایشان از شما بیشتر بود!!! و در حالی که می گفت و می گفت... آرام از قبرش بیرون آمدم.... و فاتحه ی شیطانی برایش خواندم......!!!! و او را ترک گفتم.... در حالی که بیتی را تقدیمش کردم....... آسمان امشب بحالش گریه کن روح تب دارش را پاشویه کن!!!
|
This Template designed by ParsTheme , Copyright © 2006 all rights reserved