تبلیغات |
|
چیزی شبیه وصیت نامه .......چیزی شبیه وصیت....... دیگر نمیدانم در دنیای شما ادمیان خوب وبد چیست...؟ مرد و نامرد کیست...؟ حلال و حرام را چه کسی میداند...؟ مصلحت را چگونه می خوانند...؟ قضاوت را چگونه هجی میکنند...؟ عشق و عاشقی و معشوق چه مفهومی دارد...؟ ایمان کجاست...؟ راستی و نادرستی چه تفاوتی دارند...؟ وادی دوست داشتن و نداشتن کجاست...؟ و هزاران ٍ هزار سوال بی جواب دیگر.... ولی نیک میدانم... که من نیز چونان شما.... بنده! زاده شدام.... و در آیین بندگی ..... هر طلوعی را غروب..... و هر فرازی را فرودی در پیش است..... مگر آنکه توهم قدرت را بیش از خود قدرت....... در کالبد وجودی و افکار خاکیمان تزریق کرده باشیم....... چند وقتی است که دیگر تاریخ نگار ذهنم..... روز پیشواز دنیای شما ادمیان را بیاد نمی آورد..... حق دارد بیچاره......!! چرا که ذهن من نیز چون دنیای شما آدمیان...... درگیر ماه و خورشید شده است.... در گیر روزها...هفته ها...ماهها ...سالها...... درگیر روزمرگی دنیای خاکی..... حشر و نشر با ادمیان... ذهن مرا شبیه ذهن انسان کرده..... و این حشر و نشر... ترسی بزرگ ودرسی بزرگتر را برایم به ارمغان اورد.... ترس از انسان شدن... ودرسی بزرگتر! آن زمان که شبیه انسان شدی.... هیچ شدی.... تنها شدی.... نه در وادی ادمیان... بلکه در وادی پروانه ها...ترنم ها.. وحتی.ترانه ها..... ولی به خوبی به یاد دارم..... آدم که در مقابلم! خود را انسان نامید...... به یمن ورودم به دنیای ادمیان ! آدمیت را برایم قربانی کرد..... و من نظاره گر بودم.... تولد تک تکتان را بیاد دارم..... و خوشحالم از اینکه تنها در گوش تعداد کمی از شماها اذان گفتم..... و امروز اذان گفتن!را نیز دیگر به یاد ندارم..... ولی بیاد دارم.... آن زمان که در سخت ترین لحظات زندگیتان.... خدای خاکیتان! شما را تنها می گذاشت.... من..شیطان ...پیش شما حضور داشتم.... هرچند کم رنگ...یا بی رنگ...ولی بودم!!! و امروز ..وفردا ...و فرداهای دیگر نیز خواهم بود!!! به عدد تمام نفرینهایتان... به عدد تمام قضاوتهایتان.... و به عدد تمام خاطرها.... امید که خدای خاکیتان! نیز اینگونه باشد..... روزی شاعری خاکی برایم خواند... (( افسوس چه زود دیر میشود)) و من اینک میدانم حس و حال گوینده این شعر را..... چه دیر میگذرد لحظه های آخر...... همیشه حق شاگردی را در مقابلتان به جا آوردم..... بی توقع از حق استادی.... و اگر به واسطه رسالت شیطانیم.... فریبی خوردید حساب آن را خدا میداند و من.... آخر زمستان در راه است.... و عید ی دیگر آغاز میگردد.... برای شما آدمیان (عید)... آغاز نو شدن...آغاز زندگی.... و شاید تکرار و تکرار.... و برای من اغاز دنیا دیگر.... دنیای بی آدمیان.... امید که دنیای بی شیطان... برایتان دنیای آرزوها باشد..... آنچه که همیشه گفتید.. نفرینم کردید... مقصرم خواندید... حالا این میدان عمل... میدان بازی شما..خدا...زندگی!!! کاش در دنیای ادمیان تنها یک چیز را یاد میگرفتم..... که چگونه میتوانم خود را وسوسه کنم.... و خود را فریب بدهم... درسی که تنها از عهده خاکیان بر می آید.... مدتی است خدا ( صاحب خانه ام)..... مرا از خانه خود(دوزخم) جواب کرده..... آخر میخواهد برای راحتی حال ادمیان.... در دوزخ من تعداد بیشماری چاه فاضلاب بکند..... و اسودگی بیشتری را برای بهشتیان فراهم سازد..... بهشتیان....!!!!! از پیامبر شما ادمیان شنیدم..... که خدای او در کتابش... اینگونه دیکته کرده.... که هر صاحب خانه ی را حقی است... بنام حق آب و گل... ولی اتش را ...شیطان را...من را ...با آب و گل چه کار است....؟ بودن در دنیای شما ادمیان..... مرا از همخوانگی و همنشینی با شما ادمیان..... دل آزرده کرده.... امروز با سگی هم خانه شده ام.... و قبول کردم شب بجایش نگهبانی بدهم..... ور در عوض قول داد پارس کردن را یادم بدهد..... از میان مجازاتهای شما ادمیان سنگسار را بسیار دوست دارم.... روزی عیسی در انجیلش خطاب به حواریون گفت..... هر قضاوت بی جا سنگی است که پرتاپ میشود... و کسانی که سنگ پرتاپ میکنند... گویی ثواب بیشتری میبرند... و شما ثواب کاران بزرگی هستید... و وعده خدای تان است.... که من جای ثواب کاران را در بهشت قرار خواهم داد..... مادامی که سنگ پرتاپ میکنید.... بسیار شبیه پرندگان ابایبل میشوید.... پرندگانی با بالهای گسترده... شقاوت و توهم..... هم خانه جدیدم.... اولین درس را در شب اول نگهبانی برایم داد...... تمرین چهار دست و پا راه رفتن..... آخر پارس کردن روی دوپا ی ایستاده لطفی ندارد..... هرچند در دنیای خاکیان ایستاده پارس کردن ارجی است عظیم..... حال میدانم چرا دیگر موجودات غیر از ادمیان.... تمایلی بری راه رفتن روی دوپا ندارند..... زمانی که شوق شیطانیم را سگ! برای اموزش دید.... پارسی بزرگ به رسایی تمام ظلم های دنیای ادمیان کرد..... ودرس دوم را در نیمه شب اول نگهبانی.... هم خانه جدیدم اینگونه شروع کرد..... ما سگان برای هوشیاری مردم آفریده شده ایم..... ولی افسوس که ما را فقط به هنگام ورود دزد قبول دارند..... همانگونه که خدایشان را در لحظه های سختی... شیطان را در لحظه های نفرین.... و دوستیهایشان را بر اساس مصلحت خاکی.... غافلند... از اینکه من برای این پارس میکنم که رسالتم را انجام بدهم.... وگرنه من از هوشیاری صاحبانم نامید شده ام.... حالا ببین چه غافلند انانی که میپندارند سگ حیوانی با وفاست.... و وفا را از من میاموزند.... و من از این حیث رسالتی به قدمت تمام پیامبران تاریخ دارم.... و چه حس زیبای که من با زبان پارس گونه اگاهشان میکنم... ولی از جنس خودشان و از نوع خودشان ... در طول تمام تاریخ نتوانسته... و یا نخواسته اند که هوشیار شوند... و تمام نمازها..ذکر ها..عبادتها...شب زنده داریها... نیز کارکرد پارس مرا ندارد ...برای این ادمیان!!! هوا رو به روشنایست... و نگهبانی من در حال اتمام... سگ..نگاهم کرد و گفت من تا اخر عمر... محبت شیطان گونه تو را فراموش نخواهم کرد.... چرا که برای اولین بار رسالت نگهبانی از دوشم برداشته شد.... و من تنها امشب را لختی آسودم... و من عاشقانه او را در آغوش گرفتم... و گفتم منبعد ... در رسالت جدید در وادی دیگر... باید به جای اغفال آدمیان .... سگها..را اغفال کنم.... چرا که ادمیان اغفال شدگان بزرگی هستند... با دمیدن اولین اشعه افتاب .... فرصت بودن با هم خانه جدیدم ... رو به پایان رفت... و من در حالی اغاز گر روز دیگر خواهم بود... که از جعبه جادویی آدمیان شنیدم..... که میخواند... فردا که بهار اید صد لاله به بار آید.... فردا که بهار آید ازاد و رها هستیم.... فردا که بهار اید در اوج خدا هستیم... فردا.. وبهار هم نزدیک است.... |
This Template designed by ParsTheme , Copyright © 2006 all rights reserved