|
|
....... اینک محرم...... .......... در جمع مداحان امام حسین ........ درحالی که پاسی از شب گذشته........ وارد محله ای می شوم ......... همه جا تاریک و سرد است............... و من همچنان به دنبال هدف خود می گردم....... از دور صدای خنده عده ای را می شنوم ...... به دنبال صدا می روم ......... روشنایی را می بینم و وارد آنجا می شوم........... درب ورودی نگاهم به پارچه ای می افتد.......... که بر روی آن نوشته شده :به مجلس عزای حسین خوش آمدید....... قدم به داخل می گذارم....... عده ای را میبینم ....... به سویشان می روم ..... پذیرایم می شوند...... در میانشان ساکت در گوشه ای نظاره گرشان می شینم......... دانستم که آنها مداح و ذاکر امام حسینند........ در حالی که یکی از آنها با اشتیاق فراوان............ از خانمهای که امروز پای منبرش آمده بود تعریف می کرد....... موبایل یکیشان زنگ خورد.....ساکت شوید.....بله ......من خادم حسینم......... این حرفها چیه.........؟! و در حالی که با خوشحالی تلفنش را قطع کرد .......... به بقیه مداحان گفت:سه شب منبر ۲۰۰۰۰۰هزار تومن ......... و در حالی که می خندید .... دوست مداح دیگرش گفت : اجرت با امام حسین...........! و من در حالی آنجا را ترک می گفتم.... که موضوع صحبتشان دختری بود که اخیرا یکی از مداحان با او دوست شده بود..... و قرار بود فردا تو خونه آن دختر..........مداحی کند......... و نوحه تو عزیز دلمی امام حسین........ بر گرفته از ترانه ........تو عزیز دلمی ........ را بخواند ...........و من شنیدم که یکیشان با صدای بلند گفت ...: بر شیطان لعنت..... و دیگر مداحان با صدای بلند خندیدند...... چه دنیای جالبی دارید شما آدمیان .......... اینک محرم ........ ....... گذری بر مراسم عزاداری ........ اینک مدتهاست در دنیای شما آدمیان به سر میبرم .... این روزها همه شهر هایتان سیاه پوش شده...... گویی اتفاق بزرگی در حال افتادن است.... نیک که مینگری مردان و زنان سیاه پوشی را میبینی که ....... برای دلتنگیهای خودشان و دنیای امروزشان عزاداری میکنند........ دیروز در تاریکی شب در خیابا نهای شهرتان قدم میزدم ...... گذارم بر مکانی افتاد که عده ای از آدمیان در آن جمع شده بودنند ........ من نیز مشتاق شدم به میان آنها بروم تا بدانم دلیل جمع شدنشان چیست ...... مرد مسنی را دیدم که تسبیح بزرگی در دستانش میچرخاند ...... و هرز گاهی چیزی زیر لب تکرار میکرد...... و من شنیدم که مکرر میگفت بر شیطان لعنت............. نگاهش کردم و او هم نگاه در نگاه من انداخت ........... پسر جوانی را دیدم که به سویش آمد و گفت :حاجی با بچه های که از گوشه و کنار جمع کردم...... اعضای هیئتمان امسال ۲۰۰ نفر میشه روی هئیت فلانی........را کم میکنیم ما باید امسال حرف اول رو بزنیم ....... انگار که دنیا را برایش داده بودنند...... لبخندی پیروز مندانه زد......... و گفت نشانشان میدم هئیت داری یعنی چه........؟ دیگه هر بچه ای نتونه به من ادعای هئیت داری بکنه.....و..... در حالی که زیر لب میگفت بر شیطان لعنت.... نگاهش باز به من افتاد..... لبخندی برایش زدم..... و در حالی که از درون هیئت کسی برای سلامتیش و سفره داریش....... صلوات میفرستاد ..... رفت برای خواندن نماز اول وقت.........
چه دنیای جالبی دارید شما آدمیان |
This Template designed by ParsTheme , Copyright © 2006 all rights reserved