|
|
....... و چنین بود تولد رمضان ......... روایتی دیگر و متفاوت از شیطان (۲ ) در حالی که اشک پهنای صورتم را فرا گرفته بود................ چشمم به صحن عرش کبریایی افتاد....... جبرییل حکمش را خواند...... و آنگاه رمضان با گامهایی نرم و با وقار...... بر روی صحن عرش کبریایی رفت....................... و خطاب و همه فرشتگان الهی و پیامبران خداوندی..... چنین گفت : من رمضان..ماه خدا..ماه بخشش..ماه مهربانی..ماه رحمت ماه دعا..ماه استغفار بندگان...ماه نزول ...........و ماه خداییم برای نجات بندگان محمد آمده ام..................... همو که آخرین شماست و بهترینتان.......... و او می گفت........و می گفت....... با پایان یافتن سخنان رمضان............ سروری الهی عرش کبریایی را فرا گرفت....... و بزم الهی...با نوشیندیهای بهشتی....و هلهله فرشتگان..... آغاز شد....... رمضان در کنار خدای جای گرفت............... و تمام فرشتگان و پیامبران الهی در صف تبریک............. برای این مهمان تازه وارد قرار گرفتند......... و من در گوشه خویش نظاره گر این صحنها بودم...... اشک همچنان از چشمانم می آمد................... خوب که دقت کردم محمد را دیدم........ در ردیف اول....نفر اول.....پیشگام برا ی تبریک...... و انگاه بعد از او............. موسی...عیسی....داود....زردتشت....مزدک...مانی...و.... بناگاه غم چهره اش را فرا گرفت....... و من متعجبانه از این حرکت محمد......... دیدم جایش را به نفر بعدی داد..... و موسی با آغوشی باز و لبخندی زیبا..... هدیه ای در دست.... به سوی رمضان رفت...... نیک که نگرستم دیدم در دستش..... توراتش قرار دارد که به رسم آشنایی......... به رمضان هدیه داد....... محمد باز هم جایش را به دیگری داد...... عیسی با انجیلش به سوی رمضان رفت.................. محمد باز هم پا پس کشید............ داود با زبورش........ و محمد باز هم عقب رفت................ زردتشت با اوستایش.............. و محمد باز هم عقب تر رفت..................... مزدک با ویسنایش.............. و محمد باز هم عقب تر رفت............... مانی با کتاب فصلهایش........... و محمد باز پا پس کشید........ همه پیامبران آمدند....... و هر کس هدیه ای به رسم مهمان نوازی........ نثار رمضان کرد............. دیگر هیچ کس نماند.............. و محمد لاجرم دست خالی به سوی رمضان رفت.... اشکی از گوشه چشمش به زمین افتاد........ شرمنده از نداشتن هدیه......... و من خوشحال از شکست او.................. در اوج لذتی شیطانی....... شکستن او را به نظاره نشستم........... و خرد شدنش را در بین آن همه پیامبر الهی دیگر...... محمد با گامهای سست و غروری تکیده شده........ در مقابل رمضان قرار گرفت......... به ناگاه لرزشی عظیم ........ عرش کبریایی را فرا گرفت............. سکوتی محض...... در سرار عرش پیچید....... به یک باره صدای ملکوتی به صدا در آمد...... *شهر الرمضان الذی انزل فیه القران* * هدیتی للناس و بینات من الهدی و الفرقان* نوری عجیب و خیر کننده ..... عرش را در بر گرفت....... نگاهم به محمد افتاد.............. در دستش چیزی را دیدم.............. که باورم نمیشد.... نور همه نور.... زیبای همه زیبای..... و نگاهم به هدایای دیگر پیامبران افتاد...... گوی به یکباره..... همه آنها محو شدند..... و خوب که نگریستم دیدم تمام عرش به زانو در امدند.... گوی باری سنگین بر دوششان نهاده بودند.... که یارای تحملش را نداشتند.... و تنها محمد صاف و قبراق در عرش کبریایی ایستاده بود.... و رمضان نیز در مقابل محمد سر فرود آورد.... باز صوتی زیبا بشارت داد بر ماموریتی مهم....... ................الذی انزل فیه القران................... و محمد خندان نور را در قلب خویش جای داد.......... و به واسطه این اتفاق ..... بشارت خدا بر بخشایش بندگان محمد قرار گرفت...... و من سخت از این واقعه بر خود میلرزیدم.... و محمد در حالی که لبخند میزد..... خدایش با او به صحبت نشست.... انا انزلنه فی لیله القدر..... شادی الهی تمام عرش را در بر گرفت...... و من در سکوت خویش و تنهای خود٬مبارزه ای سخت را به چشم میدیدم شیطان .......... و چنین بود تولد رمضان.......... روایتی دیگر و متفاوت از شیطان (۱ ) و رمضان آمد..... آرام ....آرم......و بی صدا........ همانگونه که سالیان سال است که آمده بود............. و همانگونه که سالیان سال دیگر هم می آید....... با رمضان غرابتی دیرینه دارم...................... و خاطراتی فراوان.................... روزها و شبهایش را از دیر باز به یاد دارم....... برایم رمضان تداعی خاطرات گذشته است................... گوی همین دیروز بود....... خوب به یاد دارم آن روز را........ قرار بود کسی در عرش خدایی معرفی شود........ عرش جولانگاه فرشتگان مقرب خدا گردیده بود................. همه در هیبتی آسمانی با لباسان فاخر و سپید......... در عرش خدایی جمع شده بودند........ پیامبران بزرگ تاریخ........... به همراه مقربین خاص در ردیف اول جای گرفته بودند..... جبرییل ... میکاییل.....اصرافیل......اعزراییل..... و در کنارشان....... آدم..نوح..ابراهیم..اسحاق نبی..سلیمان..خضر.. داود..یوسف ایوب..موسی..عیسی..زردشت..و محمد...... و در ردیفهای عقب تر....... خوب که نگاه میکردی............. پیامبران دیگر الهی را میدی ............ همچون..... شمعیا..یوشیا...یوحاز...جرجیس.......مانی................ و خیلی های دیگر را....... همه و همه بودند....به واقع دعوت شده بودنند...... با امدن من سکوتی محض عرش کبریایی را فرا گرفت....... و من آرام آرام بدون دعوت وارد شدم..... کسی جلویم را نگرفت.....به حکم سابقه تقرب گذشته ام.... آرام آرام..... در حالی که شنل سیاهم را بر تن داشتم..... به سمت جلو حرکت کردم....... گوشه ای دنج و خلوت را یافتم........... در جای خویش نشستم.... پچ پچی فراگیر در عرش پیچید......... همه از اینکه من نیز آمده بودم نارحت شده بودند........ بی اعتنا نگاهشان کردم..... چشمم به محمد افتاد............... تنها او لبخند زد..... به احترام لبخندش سری تکان دادم....... لبخند همچنان بر لبش بود.... گویی کسی که قرار بود معرفی شود.......... برای او لذتی دوچندان داشت..... کنجکاو از شناخت کسی که........................ محمد برایش چنین شادی میکرد......... بناگاه اصرافیل در صورش دمید....... نوری درخشان عرش را فرا گرفت................. همه به احترام چشم بر زمین دوختند....... و من بی اعتنا خیره به نور ........ شدتش چشمانم را زد...... به اجبار من نیز چون انان چشم بر زمین دوختم....... آرامشی عجیب.....عطر دل انگیز....صدای زیبا..... عرش را در بر گرفت...... خدای آمده بود..... حسش کردم....ولذتش را تا پایان دنیا در خود نگه داشتم.... زیر چشمی به تمام مهمانان نگاه کردم...... دیگر کسی از حضورم شاکی نبود.... شاید به خاطر حضور خدا بود.................. خوب دقت کردم...... درکنار خدای و عقب تر از او..................... جوانی زیبا رو دوست داشتنی و محجوب را دیدم........ محمد همچنان لبخند میزد... او را نمیشناختم....ندیده بودمش تا به آن روز.... چهراش برایم نا اشنا بود..... نه ازپیامبران متولد یافته بود ........ و نه ازپیامبرانی که قرار بود به دنیا بیاییند...... نه امام بود..... نه از معصومین.... با اشاره خدا............. جبرییل بلند شد.............. و به رسم ماموریت الهیش ......... در وصف این مهمان تازه از جانب خدا چنین گفت : بنام خداوند بخشنده و مهربان و اما بعد..... اراده خداوندی بر این قرار گرفت تا در راستای نجات ادمیان و به خاطر پاس داشت مقام محمد ماهی به ماههای ادمیان اضاف که در ان درب رحمت ما٬دیدار ما بخشایش ما ٬کرامت ما ٬نزدیکی خاک به افلاک و..... میسر گردد. ............. ارده خداوندی بر تولد رمضان قرار گرفت...... و جبرییل میخواند و میخواند..... و من در حالی گوش میدادم........ که اشک پهنای صورتم را فرا گرفته بود...... چون او ماه رمضان بود....چیزی که همیشه از آن میترسیدم.. و اینگونه بود که رمضان برای نجات بندگان زمینی متولد شد. شیطان ادامه دارد...... ......... من و بازی خدا ............ واژه ای نبود.... و..... هیچ کس....... تا که او مرا برای بازی خودش...... زندگی ست........! هیچ چیز....... عجیب نیست.....! |
This Template designed by ParsTheme , Copyright © 2006 all rights reserved