|
|
............. دیدار با اشرف مخلوقات.............. او را می شناختم........ از مدتها قبل درخواست دیدنم را داشت.......... فرصتی دست داد تا در بارگاه شیطانی ام او را ببینم..... آرام آرام در حالی عبایی سبز بر تن داشت..... به سویم آمد..... نزدیک شد...... گفت میخواهد با من گفتگو کند ...... موافقت کردم....... و او در حالی که حالت نصیحت گونه به خود گرفت ........ خطاب به من چنین گفت:............. خوشحال میشود............ خدا .......... همیشه از من خشنود و راضی بوده است... تو گمراه و گمراهکننده هستی... من یک بهانه برای انجام گناه هستم..... اگر من نبودم .............. انسانها خود مرا اختراع میکردند... تو از بهشت اخراج شدهای... بهترین مامور خدا... پیش از همه وارد بهشت میشوم...... دیدم با قیافه ای که حاکی از نفرت بود......... فریاد زد نه...... تو شیطانی ....تو شیطانی..... و من.......اشرف مخلوقات..... بهشت لایق من است..... و تو..... کوچکتر از آنی....... که قدم بر جای من زنی............ مجبور شدم از قدرت شیطانی استفاده کنم.... و بخشی از زندگی واقعیش را..... علی رغم میل باطنیم برایش بگوییم........ با قدرت شیطانیم...... در چشمانش خیره شدم...... و به او گفتم :............. مدتی است که کارهایت را زیر نظر دارم..... میبینم که چگونه حرص زندگی را میخوری........... زندگیای که دیر یا زود باید با آن خداحافظی کنی...... دیدم که چگونه٬برای ادامه این زندگی لعنتی...... از راه راست خارج میشوی............ اما؛کارت بیفایده است........... سر همه عالمیان هم کلاه بگذاری.............. پایت در شب اول قبر٬گیر خواهد بود............ جواب آن سوالات را چه میخواهی بدهی......؟ مگر میخواهی مثل من شیطان باشی ............؟ و عذاب ابدی الهی را به جان بخری........؟ هر چقدر هم که سفت و محکم آنرا چسبیده باشی.......... روزی باید از آن بلند شوی و جایت را به دیگری دهی... کاش آن موقع دست خالی نایستاده باشی... و اون در بهتی فراوان...... از سرسرای شیطانیم بیرون رفت.................. در حالی که همچنان میگفت.............. من اشرف مخلوقاتم........... و تو .......... فقط شیطانی.... .........بازگشت به دوزخ........... ........دادگاه شیاطین (۳)........ شیطانک مرتد لب به سخن گشود....... و چنین گفت : تمام شد.... همه چیز از بین رفت.... برحال خود میگریم و در آتش خویش میسوزم...... برای خودم متاسفم........ افسوس از فرصتی که چه ساده از دست رفت.... از شیطانک بودنم خسته شده بودم........ میخواستم لذت آدم بودن را درک کنم.................. لذت اشرف مخلوقات بودن خدا را........ میخواستم چیزی باشم که .................. حتی تو و تمام شیطانکها نبودی....... پنهانی و به دور از چشم ابلیس..................... بر انسان این آفریده خدا سجده کردم........ و توبه.... توبه برای انسان شدن....... خدای در خواستم را قبول کرد....... خدا درخواستم را اجابت کرد............. و من را در قالب انسان به زمین باز گرداند........ میخواستم یکی از شیطانکهای دوزخ کم شود...... لذتی بزرگ از حضور در جمع اشرف مخلوقات خدا........ در پوست خود نمیگنجیدم...... شادی بزرگ سراسر وجودم را فرا گرفت...... ولی افسوس...... میخواستم بنده ای باشم که تمام شیاطین تو..... حسرت موقعیتم را بخورند....... میخواستم برای اولین بار شیطانی باشم..... که در نهایت انسان میشد...... میخواستم٬اما نشد... در دنیای آدمیان من آدمی شدم...... که آدمیان بر من سجده میکردند................. من خدایشان شدم و آنها بندگانم.............. شیطنت جزئی از ذاتم شده بود............... آنها را به گناهان تازهای تشویق کردم.............. لذت انجام آن گناهان............ برای آدمیان آنقدر زیاد بود......... که با شور و مستی و گریه به پایم میافتادند......... و عبادتم را میکردند.... آخ اشیطان.......... نبودی که پیروزیم را ببینی...... ببینی که چگونه جام پر از خون بندگان خدا ........... را با قهقهههای مستانهام........... پیاپی سر میکشیدم.... که بازار ابلیس این نماینده تو ٬ هم .............. از سکه افتاده بود...... به جایگاهی رسیده بودم.......... که ابلیس نیز سالها آرزویش را داشت............. غرور چنان مرا فراگرفته بود ............ که عزرائیل را به درگاه انسانی خویش راه ندادم...... و او شبانه و پنهانی جانم را گرفت ....... ودر غل و زنجیر به درگاه خدا برد....... برخود لرزیدم..... تمام آن غرور و جلال و جبروت انسانیم............ در پیشگاه او رنگ باخته بود....... غضبناک فریاد زد: او را در آتش بیاندازید..........تا در آتش جهنم خویش بسوزد.... او آدم نمیشود..........او آدم نمیشود..... شیطانک مرتد..... میگفت و میگفت........ سکوتی سنگین تمام دوزخ را فرا گرفت....... تمام شیاطین بزرگ زیر چشمی نگاهم میکردند....... آرام از جایم بلند شدم..... با اشاره دستم ابلیس به سویم آمد...... حکم این شیطان مرتد را به دستش دادم...... وهمی شیطانی تمام دوزخ را فرا گرفت.... و ابلیس حکم شیطانک مرتد را خواند....... بنام شیطان که هم خالق است و هم مخلوق اینک که شیطانکی به حکم خدای عالمیان..... از کسوت شیطانی خویش توبه نمود..... و پای به دنیای آدمیان نهاد..... و به حکم خداوند ادمیان..... عهد دیرینه را شکست.... و از شیطان بودن دست کشید...... و آدم گردید..... اراده ما بر این قرار گرفت..... که او را در قالب اشرف مخلوقات.... خداوند به دنیای خاکی باز گردانیم.... باشد کهدنیای آدمیان مکانی مناسب.... برای همه عمر او باشد..... و....... شیطانک مرتد اینبار از شنیدن این حکم..... آنچنان شیونی نمود..... که گوی هر آیینه قالب تهی کند..... با اشاره دستم او را از دوزخ بیرون انداختند.... در حالی او را میبرند..... که فریاد میزد.... دوست دارم شیطانکی باشم در دوزخ.... تا آدمی در زمین......
پایان ......... بازگشت به دوزخ .......... ............. دادگاه شیاطین ( ۲ ) ......... با اشاره انگشتم..... دادگاه شیاطین بعد از قرنها ...... دوباره بر پا شد....... تاریکی ... سکوت....... و آنگاه مجلس شیاطین...... بر جایگاه خویش تکیه زدم.......... بر صندلی به رنگ قرمز........... و از جنس خون و آتش..... همه بزرگان دوزخ هم گرد دا گردم...... در شنلهای سیاه...... با چشمانی به رنگ خون....... و دست به سینه..... در جایگاه های خویش نشسته بودند......... ابلیس با دو تن دیگر از خادمین دوزخ..... شیطانک مرتد را آوردند.... هیبت شیطانیم .... همه را فرا گرفته بود....... و شیطانک مجرم لرزان و خیزان .......... در غل و زنجیر در جایگاه متهم ایستاد............. با اشاره انگشتم ...... ابلیس شروع به سخن گفتن کرد...... به احترامم تا سینه خم شد..... و آنگاه شروع به سخن گفتن کرد...... و در وصف خطای شیطانک مجرم.............. می گفت ........ و ........... می گفت.... با پایان یافتن سخنانش..... شیطانک مرتد را خواستم ........ که سخن بگوید.... و او از ترسی شیطانی.............. و وهمی نفرین شده......... در حالی که از ترس .... زبانش بند آمده بود.......... شروع به سخن گفتن کرد...... ادامه دارد...... |
This Template designed by ParsTheme , Copyright © 2006 all rights reserved