|
|
............شیطان و سهراب........ چشم ها را باید بست.....مثل من باید دید من پشت جاری شدن چشم به دنبال نگاهی بودم که در اندیشه خود خواهی ها سر به دیوار جنون می سایید و گل عاطفه را......بر لب تاقچه ی دلهره می خشکانید من زیر پرپر شدن دفتر عمر سنگ قبری دیدم که به نامردی این دوره شهادت می داد من آسمانی دیدم در شب!چشم بندی میکرد!....ماه را تزریق من روی انباشتهای از گل سرخ چشمه ای دیدم پر چشم بلبلی دیدم کور.......پی آواز قناری ها بود من آفتابی دیدم که به منشور فضا می تابید و از آن سو.... هفت رنگی ز سراسیمگی نور حکایت می کرد باغبانی دیدم که به امید به بار آمدن پیوندی بر درختی لم داد و در افسوس نهالی که شکست باغبان هم خشکید کودکی را دیدیم.....چوب در چرخ فراغت می راند من درختی دیدم.....برگ برگش همه در سایه نور.... و از آن کودک خورشید بالا میرفت تا که برچیند سیب...تا که بربند بار... کاسه ای دیدم لبریز که در آن صبر به جوش آمده بود من سه تاری دیدم دم به دم ! مرغ سحر میخواند هر دم از بلبل پر بسته که میگفت به کنج قفس است..... حنجرش می لرزید و یک خنجر ریز که به خونخواهی بلبل مخواست قفسی را که تو از آینه ها ساخته ای ! برشکند.... من و سهراب.......هیهات! ................ دیدار یک بنده خدا با شیطان به مناسبت عید............ طبق رسم چند هزار ساله با نو شدن طبیعت و فرارسیدن نوروز ٫ شیطان هم میزبان مهمانان گوناگونی است............ دیروز بنده ای از بندگان خدا به نمایندگی از دیگر اشراف مخلوقات خدا برای دیدنم به بارگاهم آمد........... به احترام آمدنش از تخت بلند شدم و در کنارش جای گرفتم........... از اسرار مگو و مجاز سخن راندم....... از حول حالنا الی احسن الحال دوزخیان برایش گفتم............ از ترنم بهاری.... از ازل تا الست....... با هر بار گفتنم چهره اش دگرگون تر میشد....... سکوت کرد..... و گفت شیطان میخواهم با تو درد و دلی بکنم به قدمت تمام تاریخ خلقت..... سخنی که سالیان سال در گلویم مانده....... به رسم مهمان نوازی سکوت کردم................... و نگاه در نگاهش انداختم....... و او گفت ......................... به یاد میآورم روز ازل را٬وقتی ما آدمیان شاهد خلقت آدم بودیم.............. و از نافرمانی تو و خشم خداوند بر خود میلرزیدیم............. و بر تو لعنت فرستادیم........... و بر تصمیمت پافشاری میکردی................ از بهشت اخراج شدی............................. و به گناه دست یازیدم و نامی نیک و ماندگار از خویش برجای نگذاشتم............. و در آخر لایق عذاب جهنم گردیدم................... اما تو سجده نکردی و بر راهت اصرار ورزیدی................. و با سری افراشته و نامی بزرگ در جهنم مسکن گزیدی...... آنگاه اینگونه چون امروز از سجده خویش شرمسار و خجل نمیشدم...
ساده و صمیمی عیدتان مبارک تا باد چنین بادا |
This Template designed by ParsTheme , Copyright © 2006 all rights reserved