|
|
......... رانده شدن یکی از دوزخیان....... مدتی است که همه از من رویگردان شدهاند..... حتی شیطان..... نیز دیگر مرا به درگاه خویش راه نمیدهد... همه اینها علت دارد... که یک روز را در بهشت باشم.......... و بتوانم آنرا ببینم.........!!! خداوند درخواستم را اجابت نمود..... و رودخانههای پر از شراب.......... و حوریان بهشتی را دیدم........... سرمست از شراب ..... و هم صحبتی با حوریان زیباروی........ خود را مقابل درخت سیب عجیبی دیدم.......... که این همان درخت سیب ممنوعه است...! در حالی که سرم گرم بود......... وسوسهای تمام وجودم را فراگرفت............. تبری یافتم و دیوانهوار بر تنه درخت کوفتم.............. درحالیکه قهقهه مستانهام فضا را پر کرده بود...... و مرا از بهشت خویش اخراج نمود........... چون بدون رخصت او درخت بهشتیش را قطع کرده بودم........ شیطان نیز مرا از درگاهش بیرون کرد............ چون ریشه گناه و وسوسه را برکنده بودم............ همه از من رویگردان شدهاند........! ............کودکی ٫ جوانی٫ پیری........... طی شد این عمر........ تو دانی به چه سان.... پوچ و بس تند..... چنان باد دَمان همه تقصیر من است......... این که خودم میدانم ........ که نکردم فکری که تامل ننمودم........ روزی ساعتی یا آنی ........ که چه سان میگذرد عمر گران...........؟ کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط .......... فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات....... همه گفتند: کنون تا بچه ست..........: بگذارید بخندد شادان....... که پس از این دگرش، فرصت خندیدن نیست.............. بایدش نالیدن ............!!! من نپرسیدم...........؟ هیچ!!!! که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن..............؟ هیچکس نیز نگفت.............: زندگی چیست...........؟ چرا می آئیم..........؟ بعد از این چند صباح............. به کجا باید رفت............؟ با کدامین توشه............... به سفر باید رفت.................؟ من نپرسیدم............؟ هیچ!!!!! هیچکس نیز نگفت .......... نوجوانی سپری گشت....... به بازی....، به فراغت....، به نشاط .... فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات..... بعد از آن باز نفهمیدم من........... که چه سان عمر گذشت.......؟ لیک گفتند همه...............: که جوان است هنوز............ بگذارید جوانی بکند...، بهره از عمر بَرَد.....، کام رانی بکند......... بگذارید که خوش باشد............. و مست بعد از این نیز..........، بر او عمری هست............... یک نفر بانگ برآورد.......... که او از هم اکنون باید فکر آینده کند........ دیگری آوا داد.............: که چو فردا بشود.....، فکر فردا بکند....... سومی گفت.............: همانگونه که دیروزش رفت...............، بگذرد امروزش......، همچنین فردایش...... با همه این احوال من نپرسیدم...........؟ هیچ به چه سان دی بُگذشت........؟ من ندانستم و کس نیز نگفت!!! |
This Template designed by ParsTheme , Copyright © 2006 all rights reserved