|
|
....... بعد از مدتها دوری روایتی متفاوت از مزگ..... مهم نیست....... کی...کجآ...چه وقت...و.....از خودت جدا شوی.... شاید روی صندلی نرم و راحت عصرانه..... شاید در خیابان...... در خواب..... هنگام نبرد .... در اوج جوانی...... در فرتوت پیری......... و یا..... فکر کن...کمی آنسوتر.... میتوانی چشمهایت را بشویی تا بهتر ببینی...... آب زن...بر هم زن..... بشوی تا بهتر بینی..... فقط برای یک لحظه هم که شده......!!!!!!!!! می افتیم......شاید ساده .....و.....شاید سخت.... می افتیم....شاید در خواب...شاید در حال خنده....شاید.... حال..... چیز دیگری نیست..... تو هستی و خودت....... خودت که هستی ات را تشکیل میدهی...... تصور میکنی..... تو هم روزی به همین میمانی....... روزی زمین....نه آرام.....که خود ندیدی..... دیگران میگریند..... مادرت روی قبر زجه میزند...... پدرت دور تر قدم میزند....... در حالی اشک.....خشک میکند...... دوستانت.... برای چند دقیقه گریه میکنند...... خاطرات گذشته.... دست انداختن ها............تو! همه از جلوی دیده ها میگذرد....... و آب می پاشند..... و تو در زیر خاک ها شاید خروارها........ نگاه میکنی.... در همه ی این احوال...... از بالاتر..... و میخواهی فریاد زنی...... پر خاش کنی.... التماس کنی... اما.... هیچ برابرت نیست.... عقیده..آرمان..آرزو..هدف..استعداد..پشتکار...و... کشک میشوند.... و.. چوب ها پنبه!!!!! باز هم نگاه میکنی..... آن هم از آن بالاتر..... به بالین خود.... به بالین خود که می آیی..... صورتت سرد شده است... کبودی رنجت میدهد.... و تو .... سردی و کبودی را لمس نکرده...... چه زود درک کردی.... بوی خاک را دوست داری..... اما خوابیدن زیر خروارها خاک....... را نه........ تو در آن لحظه که به قول ( مشیری ).... آن شاعر راوی گو..... زیر یک سنگ کبود در دل خاک سیاه میدرخشد دو نگاه که به ناکامی ز این محنت گاه کرده افسانه هستی کوتاه اندیشه میکنی با خود..... فکر میکنی.... دوست داری این حس رو فریاد زنی..... اما دیگر هیچ کس برای گفتن.... آنچه که سالها در دل نگاه داشتی.... نمانده است.... حتی در آن دیدار لحظه آخر..... و نگاه میکنی .... همه چیز را... آن هم ... از آن بالاتر.... و در آن اندیشه اول..... به گمان حرف آخر..... هفته ها را به انتظار........ پنجشنبه ها به سر میبری..... و باز هم سهم تو..... از امدن ها کم..... و نیامدنهای فروان آینده.... آب سردیست... که بر سنگ قبرت .... ریخته میشود.... و تو... همچنان در انتظار...... آن پنجشنبه ای..... که حرف آخر ....در روز آخر ......را بگوی و دریغ از آن !!!!!! |
This Template designed by ParsTheme , Copyright © 2006 all rights reserved